محمدطاهامحمدطاها، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

طاها عسلی

آغاز و تولد

می دونم خیلی دیر شده و باید زود تر از اینها این خاطرات رو واسه محمد طاها یادداشت می کردم ولی گرفتاری اجازه نداد اما ایرادی نداره مهم اینه که ثبت بشه . در تاریخ 89/5/10  در حالی که داشتم از استرس دیوانه می شدم و از اینکه خیلی هیجان زده بودم و دلم می خواست حتماً جواب مثبت باشه رفتم مطب خان دکتر باوریان البته بهتره بگم بعد از خدا فرشته نجات من و محمد طاها . اون شب خیلی مطب شلوغ بود من هم از سر کار اومده بودم چند روز قبل هم مسافرت بودیم خلاصه خسته و کلافه و منتظر یک خانم توی مطب از من پرسید اینقدر نگرانی دلت بچه نمی خواد گفتم چرا دوست دارم مثبت باشه گفت مگه خیلی وقته منتظری یا مشکلی داشتی گفتم هیچ کدوم از اینها که می گی نیست فقط می خوام...
20 فروردين 1391

سفر کیش

آخرای سال ٨٩ رفتیم کیش با مامان و بابا و دایی اسی و عمو یاشار و خاله نسترن و عمو شهرام و خاله آرزو ( عاشق همشونم ) خونه عمو مهران و خاله ندا و مها جون . جاتون خالی خیلی خوش گذشت . دریا رفتیم ، شهر زیراب رفتیم ، بازار رفتیم ، پارک دلفینها و سیرک و خیلی جاهای دیگه . منم پسر خوبی بودم و گذاشتم همه حسابی استراحت کنن . شبها زود میخوابیدم ( ٣ و ٤ صبح ) کلیم عکس و فیلم گرفتیم . چنتاشو میذارم اینجا بقیشونم میذارم اونجا ( عکسهای من ) . بقیه در ادامه مطالب و عکسهای من ...
3 فروردين 1391

امسال من و مامانی و بابایی محرم اومدیم آبادان ( شهر مامانی )

من و خانواده محرم سال ٩٠ ( اولین محرم من ) اومدیم آبادان . بابا میگه اینجا محرماش یه حال دیگه ایی داره . من که نمیدونم راستی کلی عکس گرفتم , خیلی جاها هم رفتم . ...
1 فروردين 1391

سلام بابایی

این اولین مطلبی که من برای تو می نویسم ( آخه مسیر مطالب قبلیم درست نبود ) . میخوام بگم بدونی که من عاشقتم , اما قبل از تو عاشق مامانیم ( یادت نره ) عاشق هردو تونم ...
23 اسفند 1390

دهمین مسافرت

دوست داشتم امسال که یک ساله می شی بتونی ده بار مسافرت بری و موفق هم شدم 2 روز دیگه دهمین سفر رو تجربه می کنی و میریم ابادان امسال عید رو با خانواده مادری دور هفتسین می شینیم و به پیشواز بهار میرویم شرح مسافرتهای قبلی با عکسهاشون رو باید فایل کنم و تو وبلاگت بزارم الان دیگه وقت نیست داره دیر می شه باید برسم به تو امروز چهارشنبه سوریه و تو دومین چهارشنبه سوری رو تجربه می کنی اما در خانه
23 اسفند 1390

دومین بهار

سرمای زمستان با تمام قدرت خودنمایی می کند و هنوز دل نمیکند که کوله بار خودش رو جمع کنه. چند روز بیشتر به پایان سال ٩٠ باقی نمانده سالی که کهنه شد و رفت و تو بزرگترین موهبت الهی من و احسان لباس کهنه یک سال را از تن بیرون می کنی و نوروز دیگری را تجربه می کنی. اما من  اما من با دلی آکنده از غم و شادی سال دیگری را به پایان می برم وقتی بزرگ شدی میفهمی و درک می کنی که که چرا میگویم تو برایم نماد زندگی هستی .تو وقتی اومدی من وجودم در حال نابودی بود چرا که عزیزترینم بهترینم مهربانترینم مادربزرگ خوبم رو از دست داده بودم پری مهربانم رو از دست داده بودم . همیشه به خودم می گم تو جای خالی اون رو واسه من پر نکردی بلکه اون خودش از خدا خواسته بود...
23 اسفند 1390

سه روز دیگه یساله می شم

عاشقتم عسلم سه روز دیگه یک ساله می شی من امسال  2 شب مهمونی می گیرم به قول مامان بزرگت می گه از لحظه ای که برای زایمان رفتی می خوای جشن بگیری. 2 شب یعنی 17 و  18یادش بخیر پارسال این روزها دیگه خونه بودم و آماده اومدن تو بودم ولی فکر  نمی کردم سه روز دیگه بیایی ولی 18 اومدی و الهی قربون قدمهای نازت برم ...
16 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به طاها عسلی می باشد