آغاز و تولد
می دونم خیلی دیر شده و باید زود تر از اینها این خاطرات رو واسه محمد طاها یادداشت می کردم ولی گرفتاری اجازه نداد اما ایرادی نداره مهم اینه که ثبت بشه . در تاریخ 89/5/10 در حالی که داشتم از استرس دیوانه می شدم و از اینکه خیلی هیجان زده بودم و دلم می خواست حتماً جواب مثبت باشه رفتم مطب خان دکتر باوریان البته بهتره بگم بعد از خدا فرشته نجات من و محمد طاها . اون شب خیلی مطب شلوغ بود من هم از سر کار اومده بودم چند روز قبل هم مسافرت بودیم خلاصه خسته و کلافه و منتظر یک خانم توی مطب از من پرسید اینقدر نگرانی دلت بچه نمی خواد گفتم چرا دوست دارم مثبت باشه گفت مگه خیلی وقته منتظری یا مشکلی داشتی گفتم هیچ کدوم از اینها که می گی نیست فقط می خوام...





